به یاد شعر دوران دبستان
 
 
یکی روبهی دید بی دست وپای/ ز جبر زمانه بمانده بجای

توان شکار و فرارش نبود / به زیر درختی بیافتاده بود

نه در روز بهرش غذا می رسید / نه در شب توانستنش آرمید

در این بود آن مرد شوریده رنگ / ز بهر کمک پیش رفت چون فشنگ

بدو گفت ای بی دس و پا و پی / چه گشتت که شد کار تو آه و وِی

جوابش چنین داد آن روبهک / که از یار ناباب خوردم کلک

در اول بدیدمش نیکو سرشت / فرستاده ای جانبم از بهشت

چنان می نمودش که هست با خدا / ببرد هوش از کله ام این هوا

فقط عرض یک ماه آن نارشید / مرا از نجابت به خواری کشید

تک و توک سیگارکی می کشید / به من گفت که مزه اش بباید چشید

چنین شد از آن پس به هنگام شام / یکی نخ بدودی بر پست بام !! (1)

گذشت چند صباحی من پاکِ پاک / شدم قوت قالب حشیش و کراک

شدش از برم روز و شب سانِ هم / برفت فرّ و شادی بیامد الم

پی استفاده ی زیاد از حشیش / برفت اختیارم به هنگام جیش

و بعدش چو شد مونسم این کراک / شدش هارد مغزم دِلِت ، صاف و پاک

به خود آمدم دیدم آخر کراک / مرا می کشد ، می برد زیر خاک

به نزد طبیبی برفتم پی اش / بگفتم که معتاد هستم، بگو چاره اش ؟

بینداخت بر دست و پایم نظر / چنین گفت : ای روبَه در به در

ز بس دود و دم جان تو دیده است / دو دست و دو پایت بگندیده است

کنون بایدت دست و پا را برید / و یا ریق رحمت به سر می کشید !! (2)

چو ننمود رخ شاهد آرزو / بگفتم ببر دست و پایم عمو

دم تیغ بر دست و پایم رسید / به ناگه دست و پایم از تن پرید

پس از آن به کنجی در افتاده ام / به اوج فلک می رسد ناله ام