یکی روبهی دید بی دست وپای/ ز جبر زمانه بمانده بجای
توان شکار و فرارش نبود / به زیر درختی بیافتاده بود
نه در روز بهرش غذا می رسید / نه در شب توانستنش آرمید
در این بود آن مرد شوریده رنگ / ز بهر کمک پیش رفت چون فشنگ
بدو گفت ای بی دس و پا و پی / چه گشتت که شد کار تو آه و وِی
جوابش چنین داد آن روبهک / که از یار ناباب خوردم کلک
در اول بدیدمش نیکو سرشت / فرستاده ای جانبم از بهشت
چنان می نمودش که هست با خدا / ببرد هوش از کله ام این هوا
فقط عرض یک ماه آن نارشید / مرا از نجابت به خواری کشید
تک و توک سیگارکی می کشید / به من گفت که مزه اش بباید چشید
چنین شد از آن پس به هنگام شام / یکی نخ بدودی بر پست بام !! (1)
گذشت چند صباحی من پاکِ پاک / شدم قوت قالب حشیش و کراک
شدش از برم روز و شب سانِ هم / برفت فرّ و شادی بیامد الم
پی استفاده ی زیاد از حشیش / برفت اختیارم به هنگام جیش
و بعدش چو شد مونسم این کراک / شدش هارد مغزم دِلِت ، صاف و پاک
به خود آمدم دیدم آخر کراک / مرا می کشد ، می برد زیر خاک
به نزد طبیبی برفتم پی اش / بگفتم که معتاد هستم، بگو چاره اش ؟
بینداخت بر دست و پایم نظر / چنین گفت : ای روبَه در به در
ز بس دود و دم جان تو دیده است / دو دست و دو پایت بگندیده است
کنون بایدت دست و پا را برید / و یا ریق رحمت به سر می کشید !! (2)
چو ننمود رخ شاهد آرزو / بگفتم ببر دست و پایم عمو
دم تیغ بر دست و پایم رسید / به ناگه دست و پایم از تن پرید
پس از آن به کنجی در افتاده ام / به اوج فلک می رسد ناله ام
توان شکار و فرارش نبود / به زیر درختی بیافتاده بود
نه در روز بهرش غذا می رسید / نه در شب توانستنش آرمید
در این بود آن مرد شوریده رنگ / ز بهر کمک پیش رفت چون فشنگ
بدو گفت ای بی دس و پا و پی / چه گشتت که شد کار تو آه و وِی
جوابش چنین داد آن روبهک / که از یار ناباب خوردم کلک
در اول بدیدمش نیکو سرشت / فرستاده ای جانبم از بهشت
چنان می نمودش که هست با خدا / ببرد هوش از کله ام این هوا
فقط عرض یک ماه آن نارشید / مرا از نجابت به خواری کشید
تک و توک سیگارکی می کشید / به من گفت که مزه اش بباید چشید
چنین شد از آن پس به هنگام شام / یکی نخ بدودی بر پست بام !! (1)
گذشت چند صباحی من پاکِ پاک / شدم قوت قالب حشیش و کراک
شدش از برم روز و شب سانِ هم / برفت فرّ و شادی بیامد الم
پی استفاده ی زیاد از حشیش / برفت اختیارم به هنگام جیش
و بعدش چو شد مونسم این کراک / شدش هارد مغزم دِلِت ، صاف و پاک
به خود آمدم دیدم آخر کراک / مرا می کشد ، می برد زیر خاک
به نزد طبیبی برفتم پی اش / بگفتم که معتاد هستم، بگو چاره اش ؟
بینداخت بر دست و پایم نظر / چنین گفت : ای روبَه در به در
ز بس دود و دم جان تو دیده است / دو دست و دو پایت بگندیده است
کنون بایدت دست و پا را برید / و یا ریق رحمت به سر می کشید !! (2)
چو ننمود رخ شاهد آرزو / بگفتم ببر دست و پایم عمو
دم تیغ بر دست و پایم رسید / به ناگه دست و پایم از تن پرید
پس از آن به کنجی در افتاده ام / به اوج فلک می رسد ناله ام
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶ ساعت 15:43 توسط yalda
|